پنج انگشت دوست داشتنی
دلم تنگ می شود گاهی
برای حرفهای معمولی
برای حرف های ساده
برای «چه هوای خوبی!»/ «دیشب شام چی خوردی؟»
برای «راستی ماندانا عروسی کرد.»/ «شادی پسر زایید.»
و چقدر خسته ام از «چرا؟»
از «چگونه!»
خسته ام از سوال های سخت پاسخ های پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچ های تند
نشانه های با معنا بی معنا
دلم تنگ می شود گاهی
برای
یک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه داغ»
سه «روز» تعطیلی در زمستان
چهار «خنده» بلند
و
پنج «انگشت» دوست داشتنی.
(و دست هایت بوی نور می دهند/ مصطفی مستور)
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ که به پایم بسته است...
کی گفته؟
بچه های خودمون رو با روحیه تعبدی بزرگ می کنیم. به تفکر انتقادی اونها مجال رشد کردن نمی دیم و جرات فکر کردن رو از اونها می گیریم.
همه ی این خسارت های وحشتناک جبران ناپذیر نتیجه چنین گفتگوهایی میان بزرگ ترها (به ویژه پدرها و مادرها) با بچه هاست:
صحنه اول. ساعت حدود ده صبح. مادر و کودک پنج ساله در خانه. مادر با داد شروع می کند و بچه با لحنی پشیمان و آمیخته به ترس جواب می دهد:
- کی گفت لباس های کثیفتو بندازی اینجا؟
-هیچ کی.
-من گفتم؟
-نه.
-تا حالا دیدی من لباسا رو اینجا بندازم؟
-نه.
-پس چرا این کارو کردی؟
-آخه فکر کردم اینجا بهتره.
-خب فکر کردی نباید یه سوال کنی؟
-فکر کردم درسته.
-خب آدم همین جوری که فکر نمی کنه بچه. از یه نفر می پرسه.
-من فکر کردم...
-خیله خب بسه. کار خرابی کرده کار منو زیاد کرده حالا می خواد...برو اون ور ببینم...تازه خیر سّرش فکرم کرده.
صحنه دوم. ساعت نه شب است و باران می بارد. پدر و همان کودک پنج ساله در هال خانه. پدر با عصبانیت شروع می کند. کودک ابتدا لحنی محکم دارد و در مقام دفاع از کار خود است ولی رفته رفته کوتاه و آهسته پاسخ می دهد:
-کی کنترل تلویزیونو گذاشته اینجا؟
-من.
-آخه...کی گفت بذاری اینجا؟
-خودم.
-آخه خودت بیجا کردی! تو چیکار به کنترل داری؟
-وقتی نبودید...
-نکنه اینم شده اسباب بازی جدیدت؟
-نه ولی...
-من می خوام بدونم برای چی به این دست زدی؟
-عصر که خاله اینا اومده بودن بچه خاله همه اش اینو ور می داشت میزد زمین می کرد تو دهنش منم برای اینکه خراب نشه فکر کردم بذارمش بالای تاقچه.
-هـِ...عقلش...اونوقت فکر نکردی بارون از درز پنجره می ریزه روش خراب می شه؟! اینو تازه خریده بودم.
-فکر کردم...
-فکر نکن. شما از این به بعد نمی خواد فکر کنی؛ اسراف می شه! خب؟
-چشم.
به همین سادگی.
--------------------------------------
۱. این نحوه رشد پیدا کردن مادر بسیاری از مشکلات به ویژه مشکلات فرهنگی ماست و نتیجه اش عین خار داره تو چشم همه مون میره.
۲. پدرها و مادرها لطفا علاوه بر «عنوان» پدر و مادر «مسئولیت» اون رو هم بپذیرن.(اگه زحمت نمی شه!)
۳. کسی که اینجوری «بزرگ» شده و اینجوری «زندگی» می کنه کمتر پیش میاد با کتاب منطق و کلاس فلسفه و دوره آموزش آزاداندیشی(!) و کارگاه تفکر انتقادی واقعا بتونه ته راهی که این همه سال رفته نقطه بذاره و بره سر خط.
۴. اونهایی که اشتباه بودن این مسیر رو فهمیدن و پروژکتور روشنفکری رو به دست گرفته مرتب از این وضع ناله می کنن و اذهان بقیه رو با ایرادگیری ها و غرولندهای مشعشع خودشون منور می کنن واقعا چقدر در تغییر زندگی شخصی و واقعی خودشون تلاش کردن؟ اگر حرفها و افکار پشت میز ما جوریه که بقیه برامون کف می زنن سعی کنیم رفتار سر سفره مون مطابق با همون حرفها و افکار باشه.
اینجا بخشی از من است
وبلاگ نویسی که هیچ؛ وبگردی هم خییییییلی وقت بود نکرده بودم. چون که... و به این علت که...بعدش هم...تازه این هم بود... ؛بگذریم.
خیلی دلم تنگ شده بود. برای دوستان وبلاگی؛ قیافه وبلاگی دوستان؛ صفحه نظرات؛ نظر گذاشتن؛ نوشته های کوتاه و نغز؛ دریافت ها و برداشت های بکر دیگران از لحظه های تکراری زندگی؛ نگاه ها و مطالبی که تو هیچ کتابی و از زبان هیچ متفکر و فیلسوفی نمی شه پیداشون کرد؛ طعم شیرین وبلاگ گردی؛ لبخند ثابت خودم موقع وبلاگ خونی...و...خودم؛ خیلی وقت بود که به بخشی از خودم سر نزده بودم.
دلم تنگ شده بود برای اینجا؛ برای همه ی این چیزهایی که گفتم و حتی برای نوشتن خودم و...یادم رفته بود که دلم تنگ شده.
از گفتن یه چیزی به خاطر نگاه ناصاف و دل ناپاک و حضور بی اجازهی برخی نامحرمان می ترسم ولی میگم که: دوست دارم...شما رو؛ همه تون رو. چه اونهایی که براشون امروز کامنت گذاشتم و چه اونهایی که نه؛ چه اونهایی که چندتا کامنت گذاشتم و چه اونهایی که یکی؛ چه اونی که خیلی دلم می خواست امروز براش یه دونه کامنت بذارم و بهش بگم خیلی خیلی دلم برای خودش و وبلاگش تنگ شده بود ولی به خاطر همون دلایلی که اول گفتم نتونستم اصلا براش کامنت بذارم و چه اونهایی که اصلا وقت نکردم امروز بهشون سر بزنم؛ چه اونهایی که به دلایل فنی نتونستم براشون کامنت بذارم...وچه اونهایی که...
نیمه دوم سال ۸۷ روزهایی عجیب با اتفاقات سخت و بعضا شیرین ولی همگی بزرگی برای من بود. یکی از اون اتفاقات آشنایی با خیلی از شما تو اون موقع بود؛ هیچ وقت شما و ظهور ناگهانی تون رو تو زندگیم فراموش نمی کنم.
---------------------------
پ.ن۱: علامت ویرگول صفحه کلیدی رو که دارم ازش استفاده میکنم نتونستم پیدا کنم؛ منظورم از بیشتر نقطه-ویرگول های این نوشته ویرگول خالیه.
پ.ن۲: این پست به معنی بازگشتی برای همیشه نیست؛ امروزخیلی رفتم تو حس و جوگیر شدم و حالم خوب بود؛ ممکنه دوباره برم تو خلصه (یا خلسه!)
ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل
نظرات ()