شارژر
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٥ : توسط : م.ی

یه بعد از ظهر اسفند و

نم نم بارون و

بوی خاک و

کمی باد و

آسمون پر از ابرهای متحرک و

خورشیدی که هی می ره پشت و ابرها و هی بیرون میاد با آفتاب ملایم و

رعد و برق با صدای بلند و

تک و تنها تو حیاط دانشگاه و

چند دقیقه ای هم صدای یاکریم ...

کاش می شد روشنایی این لحظه ها رو پاشید به همه ی زندگی ... این لحظه های عمیق "زنده"گی ... .


 
خودمم و خودم
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥ : توسط : م.ی

بالاخره یه روزی یاد می گیرم چجوری خودم حال خودمو خوب کنم.


 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥ : توسط : م.ی

دارم می رم بخوابم...
حالم...
باز هم همان حکایت همیشگی.......... 


 
خداوندگار کلمات
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٥ : توسط : م.ی

اگر در دوران یونان باستان زندگی می کردم، بی شک می گشتم و خداوندگار کلمات را پیدا می کردم. دیشب شبی حین نامه نگاری برای معشوقم فریفته ی چینش معجزه وار کلمات به دست او می شدم. در دم به او ایمان می آوردم... خودم را به عقدش در می آوردم... از او هزاران فرشته می زادم... هر فرشته را قرین یک عاشق می ساختم تا واژه واژه بیافرینند آنچه را در سر عاشق می چرخد و گنگش می کند... جوری که وزن نزول کلمات را احساس کنند... رها شوند... از خود بی خود شوند و همگی مومنانه مقیم معبد خداوندگار کلمات شوند...


 
 
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥ : توسط : م.ی

سخته وقتی تو وضعیتی قرار می گیری که ببینی حال و روزت اینه:

د ر د م ا ز ی ا ر ا س ت و د ر م ا ن ن ی ز ه م

انگار خُل وضع شدی


 
شراب 10 ساله
ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥ : توسط : م.ی

دوم دبیرستان (1385) یکی از دوستام اول یکی از کتابهام یه شعر-جمله ای نوشت که اینقدر نمی فهمیدم یعنی چی و به نظرم شعر لوس و بی معنی ای بود که فراموشش کرده بودم. مدتی هست که بی اختیار یادم اومده و هر چند وقت یک بار تو سرم می چرخه...

تنها بدی او همین بود که

با خوبی هایش

جان مرا آتش می زد ...


 
و این کلمات مقدس
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥ : توسط : م.ی

آره.. بعضی وقتها سکوت.. بعضی وقتها فریاد.. بعضی وقتها حیرت.. بعضی وقتها بغض.. بعضی وقتها هم هجوم کلمه ها.. بعضی وقتها قشنگ انگار داره کلمه نازل می شه.. «در آغاز هیچ نبود.کلمه بود»..


 
من یک آدم سطحی هستم
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ : توسط : م.ی

بعضی آدم ها را برای خیابان ها ساخته اند. بعضی آیه ها فقط در خیابان هاست که نازل می شود. بعضی کلمات را فقط از چشمهای دیگران است که می توانی بخوانی. بعضی زندگی ها فقط در تمایز با دیگران است که معنادار می شود... گاهی تمایز است که معنای زندگی تو را می سازد... گاهی تمایز است که زندگی تو را معنادار می کند... گاهی تمایز است که به زندگی تو معنا می دهد... گاهی تلاش برای متمایز شدن است که تو را زنده می کند... کافی است از «مثل دیگران بودن» حس بدی پیدا کنی. برای زندگی تو دیگران لازم اند. برای تو این دیگران هستند که مجبورت می کنند خودت را تعریف کنی... زندگی ات را تعریف کنی... بدون دیگران تو مرده ای... می شوی یک وجودِ بسیطِ غیر متمایزِ «مثل دیگران»!


 
← صفحه بعد