اینجا بخشی از من است
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ : توسط : م.ی

وبلاگ نویسی که هیچ؛ وبگردی هم خییییییلی وقت بود نکرده بودم. چون که... و به این علت که...بعدش هم...تازه این هم بود... ؛بگذریم.
خیلی دلم تنگ شده بود. برای دوستان وبلاگی؛ قیافه وبلاگی دوستان؛ صفحه نظرات؛ نظر گذاشتن؛ نوشته های کوتاه و نغز؛ دریافت ها و برداشت های بکر دیگران از لحظه های تکراری زندگی؛ نگاه ها و مطالبی که تو هیچ کتابی و از زبان هیچ متفکر و فیلسوفی نمی شه ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پیداشون کرد؛ طعم شیرین وبلاگ گردی؛ لبخند ثابت خودم موقع وبلاگ خونی...و...خودم؛ خیلی وقت بود که به بخشی از خودم سر نزده بودم.
دلم تنگ شده بود برای اینجا؛ برای همه ی این چیزهایی که گفتم و حتی برای نوشتن خودم و...یادم رفته بود که دلم تنگ شده.
از گفتن یه چیزی به خاطر نگاه ناصاف و دل ناپاک و حضور بی اجازه‌ی برخی نامحرمان می ترسم ولی می‌گم که: دوست دارم...شما رو؛ همه تون رو. چه اونهایی که براشون امروز کامنت گذاشتم و چه اونهایی که نه؛ چه اونهایی که چندتا کامنت گذاشتم و چه اونهایی که یکی؛ چه اونی که خیلی دلم می خواست امروز براش یه دونه کامنت بذارم و بهش بگم خیلی خیلی دلم برای خودش و وبلاگش تنگ شده بود ولی به خاطر همون دلایلی که اول گفتم نتونستم اصلا براش کامنت بذارم و چه اونهایی که اصلا وقت نکردم امروز بهشون سر بزنم؛ چه اونهایی که به دلایل فنی نتونستم براشون کامنت بذارم...وچه اونهایی که...
نیمه دوم سال ۸۷ روزهایی عجیب با اتفاقات سخت و بعضا شیرین ولی همگی بزرگی برای من بود. یکی از اون اتفاقات آشنایی با خیلی از شما تو اون موقع بود؛ هیچ وقت شما و ظهور ناگهانی تون رو تو زندگیم فراموش نمی کنم.
---------------------------
پ.ن۱: علامت ویرگول صفحه کلیدی رو که دارم ازش استفاده می‌کنم نتونستم پیدا کنم؛ منظورم از بیشتر نقطه-ویرگول های این نوشته ویرگول خالیه.
پ.ن۲: این پست به معنی بازگشتی برای همیشه نیست؛ امروزخیلی رفتم تو حس و جوگیر شدم و حالم خوب بود؛ ممکنه دوباره برم تو خلصه (یا خلسه!)