پیچیده + ساده = طاقت فرسا
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

1- زندگی می کردم، اما تنها به این دلیل که نمی توانستم آن را متوقف کنم.

2- عمه قدسی گفت: "یه آبجی گیرت اومده عینهو ماه شب هفتم؛ لاغر و مردنی اما تا دلت بخواد خوشگل." بعد زد زیر خنده. پدرم انگار گناهی مرتکب شده باشد گوشه ی حیاط ایستاده بود و داشت سیگار می کشید.

3- از اینکه موجودی را از جایی که نمی دوانم کجاست پرت کنم به زندگی اما سرنوشت خودش و نسلی که احتمالا تا صدها سال بعد از او ادامه پیدا خواهد کرد، ربطی به من نداشته باشد، می ترسیدم. هنوز هم می ترسم. شاید فکر احمقانه ای باشد اما خودم را مسئول همه ی مصائبی می دانم که ممکن است بعدها بر سر موجودی بیاید که من، و تنها من، به هر دلیل تصمیم گرفته بودم به دنیا بیاید.

4- بچه دار شدن به شکل محترمانه اش عادتی بود که بشر دچارش شده بود و، در یک برداشت کاملا شخصی، از نظر من اگر نه حماقت، اما خطایی بود که انسان هر دقیقه مرتکب می شد.

5- ... با زندگی ام رفتار مسالمت آمیزی داشتم.(1)

6- چنان با عجله با هم ازدواج کردیم که انگار می ترسیدیم همدیگر را از دست بدهیم.(2)

7- بعضی وقتها یک سعی بیهوده، بهترین کار ممکن و معنادار ترین کار ممکن است.(3)

8- پدرم به شکل عجیبی به حرف های من ایمان دارد؛ حتی حرف هایی که باورشان سخت باشد.(4)

9- زندگی همینه، عوضی. دنبال چی می گردی؟

10- انگار جایی ایستاده ام که هرچیزی امکان وقوع دارد.(5)

 

سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار/ مصطفی مستور

-----------------------------------------------------------------

(1) من، تازگی ها، کَم کَمَک، یواش یواش، قدم قدم،... فکر کنم دارم اینو یاد می گیرم... به گمونم این کلاس از وقتی شروع شد که جرأت کردم دستامو از روی گوشم بردارم و این فریاد همیشه بلند زندگی رو بشنوم که: همینم، عوضی! دنبال چی می گردی؟!

(2) خشتِ اولِ کجِ خیییلی از زندگی ها...

(3) یکی از علت های عوضی بودن این زندگی همینه که گاهی باید برای حفظ شیره ی زندگی دست به همچین کارهایی بزنی...

(4) ... درست مثل ایمان مادربزرگ من (بی بی شکر پنیر) به حرف های ما نوه ها...

(5) سرتاسر زندگی، یه همچین جاییه...