ف ر ا م و ش ی
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

ازش می پرسم: اگه خودکشی حرام نبود، تا حالا خودکشی کرده بودی؟

گفت: الان دیگه نه، ولی تو دوران راهنمایی حتما این کار رو می کردم.

بهش می گم: اگه حرام نبود، چرا الان این کار رو نمی کردی؟

گفت: دوست ندارم بهش جواب بدم...

-------------------

چند وقت پیش ها هم از اون یکی خواهرم پرسیدم: تو که یه مدت خیلی درگیر بودی، چطوری، چی کار کردی که حالا تونستی با زندگی کنار بیایی؟

خیلی سریع برگشت گفت: ببین م.ی؛ اصلا نمی خوام بهش فکر کنم. من خیلی وقته این قضیه رو گذاشتم رو هایبرنت (hibernate) و دیگه نمی خوام سراغش برم.

-------------------------

همه مون همین جوریم. یا فراموش کردیم، یا فراموش "می"کنیم، یا خودمون رو به فراموشی می زنیم (که این بدترین و... خیلی بدترین حالته)...

و من که تا الان فراموش نکردم، دوست دارم و می خوام که نه فراموش کنم... و نه... مثل کبک سرم رو زیر برف کنم...


 
حال خودم
ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

حالم از حال خودم که اینقدر متغیره به هم میخوره!


 
گرم... شان است
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

بیچاره تابستان،

بیچاره هوای داغ؛

چقدر گرمشان است....


 
22 خرداد 88
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

این روزها تقویم 88 بیشتر به کارم می آید، تا تقویم 91. الان سه سال است که خرداد من در 88 مانده است و تیر و مردادم، رمضان و شهریورم هم بوی 88 می دهند... ولی خردادم خود 88 است. هوا مثل سه سال پیش می شود، خیابان صفاییه رنگ آن روزها را می گیرد و من اندوهناک تر می شوم، هر سال به اندازه چند سال... به اندازه تمام تاریخ مشروطه تا امروز، به اندازه تمام غصه ها و دغدغه های مصدق ها و بازرگان ها و منتظری ها. و شرمنده می شوم، شرمنده تمام اتفاق های چند بار تکرار شده این سال ها و درس های گرفته نشده از آنها که روی زمین مانده اند و به ما زل زده اند و ما...

حالت تهوع می گیرم، از بوی تماااااااام خون های ریخته شده در این سال ها که فضا را پر کرده است و... پزشکان می گویند اولین حسی که خود را با محیط تطبیق می دهد، حس بویایی است! آونگ شقیقه هایم مثل پتکی به سرم کوبیده می شود، از صدای سرسام آور این همه دادهای خفه ی دیروزها و امروزها.

ما برترینیم. برترین در درس نگرفتن، برترین در خوابیدن، برترین در عقبگرد کردن، برترین در تک صدایی خواهی و خلاصه برترین در بدترین هاییم.

این روزها امید داشتن عین خودفریبی و حرف از امید زدن شوخی ای بیش نیست، دروغ است...


 
کفشدوزک
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

خیلی می چسبه. اینکه بعد از دو روز سر و کله زدن با این ملاصدرای بی سواد، امتحانش رو بدی و برگردی خونه و در حالی که تا 15 روز دیگه باید 11 تا امتحان بدی که بعضی هاشونو تا حالا نگاه هم نکردی و یکی شون مثل زبان رو حتی یک جلسه هم سر کلاس نرفتی و از اون جالب تر کتاب یکی از امتحان هات رو هنوز نداری، بشینی و کتاب "چند روایت معتبر" مصطفی مستور رو برای چندمین بار بخونی و با خوندن صفحه آخرش باز برای چندمین بار گریه ات بگیره و چندین باره فحش بدی به همه زمین و زمان و آدم ها و دنیا و بازی هاش و قاعده های بی قاعده اش و معنای فهم نشدنی اش و... احساس و... عقل و...

حسودی ام می شه؛ به کفشدوزک، خرس قطبی، هوا، مداد معمولی(نه مداد نوکی)، الاغ خاکستری... یا سفید؛ به هر چیزی که... عقل نداره.

وقتی نوشته های مستور رو می خونم (به جز روی ماه خداوند را ببوس) احساس می کنم دارم خودم رو می خونم. وقتی آدم هایی اینقدر شبیه خودم تو دنیای مستور می بینم خوشحال می شم، حداقل از اینکه تنها نیستم.


 
دوچرخه ها
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

دوچرخه های امروز با دوچرخه های روزهایی که من بچه بودم فرق دارند.

امروز که من بزرگ شده ام...

دوچرخه ها دیگر ترک ندارند.........


 
 
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

حسرت امیدی که بتوان به آن چنگ زد بد جوری در دلم رخنه کرده است.

(جمله از خودم نیست ولی حرف دل خودمه.)