بالاخره...
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

 

 

این دهان بستی......دهانی...

 

 

-----------------------

اصلا...

پیچیده است...

من...

 

ای کاش..........

 


 
شازده کوچولو
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

چقدر خوبه که شازده کوچولو تو این دنیای کثیف آدم بزرگها نیست...


 
منطق کاربردی
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

مقدمه اول: گوشیم سوخت.افسوس

مقدمه دوم: هدیه تولد، تاریخ گذشته اش هم قبوله.عینک

نتیجه: خواننده باید عاقل باشد!نیشخند


 
حالا که رفته است...
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

شب نیمه شعبان، ساعت 21:30 دقیقه بود که قبل از رسیدن به خانه، دو کوچه بالاتر، که تا ده روز پیش کوچه ی مادربزرگم بود، ایستادم. یعنی مرا ایستاند؛ صدای دارام و دوروم آهنگ کردی و رقص محلی اهالی کوچه با دستمال قرمز، که این مراسم را به مناسبت هر عید مذهبی به جا می آورند. تا وقتی زنده بود این صدا تا بالای تختش می رسید و دلش می رفتم برای اینکه به کوچه برود و ببیند و... شاید هم برقصد. ولی آنقدر درد به جان داشت که ترجیح می داد در خانه بشیند و بشنود و خنده های دستمال قرمزی و رقص محلی را در ذهن بسازد. حرف نمی زد و نمی زدم، فقط با دقت گوش می داد و لبخند می زد.

این اواخر نسکافه می خورد، پفک دوست داشت، می گفت برایش کرانچی بخریم و قید هم می کرد که تند نباشد!

بهش می گفتیم "بی بی شکر پنیر". همیشه در خانه اش بود: نقلی، نباتی، شکلاتی و... شکر پنیری! دختر خواهر پنج ساله ام برایش شعر گفته، که: بی بی شکر پنیری، نکنه یه وقت بمیری...

---------------------------

پ.ن1: چند سنگ قبر پایین تر از خانه بی بی شکر پنیر: بانو خورشید جلالی، تولد:1288، وفات:1387. برگی از تلخ ترین و سخت ترین سال های عمر ایران در آنجا افتاده است.

پ.ن2: وقتی این فاطمه پنج ساله بشود 75 ساله، پنج، پانزده یا حتی بیست و پنج سالی هست که من خوابیده ام که دیگر بیدار نشوم. خوب است. دست کم مرگ این یکی را نمی بینم.

پ.ن3: او مثل همه رفته های دیگر و من مثل همه ایرانی های دیگر تا وقتی زنده بود حرفی از او نزده بودم، حالا که رفته است، خاطره شده است، و گفتنی!... امیدوارم مرا ببخشد...


 
 
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

مصطفی ملکیان (در مصاحبه با سایت شفقنا):

آرامش به این نیست که یک عقیده ای من در عالم پیدا کنم که از روز اول تا آخر همان باشد. آرامش در این است که اگر واقعا با رجوع به عقل و وجدان اخلاقی فهمیده ام، بدان هم التزام داشته باشم.

متأسفانه این ما هستیم که فکر میکنیم فقط با اصول جازم و جامد است که انسان به آرامش می رسد. ما انسان ها فکر میکنیم با اطمینان به طمأنینه می رسیم در صورتی که این گونه نیست. آدم بدون اطمینان هم به طمأنینه می رسد، منتها به شرط اینکه آن چه را که الان به آن یافته ام به آن التزام هم داشته باشم، اگر التزام داشته باشم طمأنینه هم دارم. «جمله بی قراریت از طلب قرار توست/ طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت» مصداق همین امر است. معتقدم اشتباه ما این است که هر چیزی را بخواهیم ثابت بماند، خودمان بی ثبات می شویم.

----------------------------

دعا کنیم.

تا سلامتی کاملِ این مردِ

"تنها"...


 
 
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

مادر بزرگم

آنقدر خودکشی نکرد

...

تا

...

مُرد.