ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

بعضی وقتها دلم می خواد سرم رو بذارم روی شونه ی خدا و های های از دستش گریه کنم...


 
توبه
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

خدایا! مرا به خاطر گناه کبیره ی خواندن فلسفه اسلامی که کاری جز دورکردن، پیچیده کردن، نامفهوم و مبهم کردن، عجیب و غریب کردن، گنگ کردن و لایتچسبک کردن تو ندارد ببخش... لطفا!


 
لبخند دنیا
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

این سومین باره که وقتی از سفر بر می گرده ریش هاش سفیدتر شده. ابروهاش آخرین موهایی بودن که تا آخرین نفس مشکی باقی موندن ولی... الان حتی یه دونه موی سفید هم دیگه تو صورتش نیست. ای کاش می تونستم یه کاری کنم که دیگه سفر نره. ای کاش می تونستم دستهاش رو تو دستم بگیرم و برای همیشه نگهش دارم. ای کاش بابام خدا بود که تا همیشه بود. بعضی وقتها دوست دارم بشینم و فقط نگاهش کنم. عاشق اینم که بهم کار بگه، ازم چیزی بخواد "این کتابو بذار اونجا."، "فلان کتابو می دونی کجاست؟" اینقدر دوست دارم یه کتابو گم کنه من براش پیدا کنم... وقتایی که همین جوری الکی دوست داره یه مطلب یا نکته ای رو برای یکی توضیح بده خیلی دوست داشتنی می شه. این جور وقتها دوست دارم برم نزدیک و یه بوس کوچولو رو اون لپش بکنم و برگردم. بعضی وقتا وقتی داره برام حرف می زنه اونقدر محو تماشاش می شم که اصلا نمی فهمم چی می گه. ای کاش تو این لحظه ها دنیا stop می کرد. بعد وقتی از نگاه کردنش سیر می شدم، می گفتم "آزاد". تا حالا نشده بغضش بگیره و من از بغضش گریه ام نگیره. وقتهایی که بهم لبخند می زنه انگار از همه ی اختلاف نظرهایی که باهاش دارم و از همه انتقادهایی که بهش دارم شرمنده می شم. می ترسم، عین س... می ترسم از این که یه روزی بره که من هنوز ازش سیر نشدم.

...

ای کاش بابام خدا بود... تا... همیشه بود...


 
عادت می کنیم
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

دفعه اولی که زیتون پرورده خوردم اونقدر بدم اومد که از دهنم درش آوردم.

بار دوم گفتم شاید دفعه پیش مونده بوده مزه اش بد شده بوده، خوردم ولی اونقدر بدم اومد که روش کلی نون و آبلیمو خوردم که مزه ی دهنم عوض بشه.

سومین بار گفتم شاید این یکی مارکش بهتر باشه، بخورم شاید خوشم بیاد. به زور خوردم و نجویده قورتش دارم، اون هم فقط یه دونه.

دفعه بعد که خوردم برای امتحان خودم بود، ببینم هنوز بدم میاد یا نه؛ نه خوشم اومد نه بدم اومد.

دفعه پنجم هم که خوردم برای این بود که به خودم نشون بدم که شاید خوشم نیاد ولی بدم هم نمیاد!

دفعه قبل که خوردم... خوشم اومد!

این بار که رفتم سر یخچال، از بین همه گزینه های موجود برای خوردن... زیتون پرورده رو انتخاب کردم... چون این بار... دیگه خودم دوست داشتم بخورم...

 

عادت می کنیم...