چند روایت معتبر
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

1. از پنجره به پایین نگاه می کنی و انبوه جمعیت را می بینی که مثل مورچه هایی که گِرد سوسکی جمع شده باشند، دور هم می لولند.

2. کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش دل ام از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد.

3. کسی مرا نمی داند.

4. یکی منو صدا کنه/ بیاد منو پیدا کنه

5. خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود.

6. هیچ خط و ربطی منطقی بین اجزای این عالم وجود نداره.

7. کسی که گیج است همه چیز را به ناچار گیج می بیند.

8. اگه کسی نخواد که وجود داشته باشه، باید چی کار کنه؟

9. اگه نبودیم نه دغدغه بهشت رو داشتیم و نه ترس از جهنم رو. اما چون هستیم باید جون بکنیم که خوب باشیم...

10. پدرم از دنیا چیز زیادی نمی دانست.

11. روزی به پدرم گفتم انگار مهتاب رو در روی من ایستاده است اما او را نمی بینم. انگار با مشت بر روح ام می کوبد اما وقتی در را باز می کم کسی نیست. انگار بر عمق جان ام چنگ می اندازد اما هرچه منتظر می مانم خودش را نشان نمی دهد. انگار هست. انگار نیست. گاهی انگار در کلیات من ریخته شده است اما در جزئیات من نیست. گاهی انگار در جزئیات من جاری است اما در کلیات غایب است. گاهی من از حضور او در خودم گیج می شوم. آخ گاهی گویی او من ام، من اویم. پدرم گفت: "درست مثل خداوند."

12. می گن خداوند مثل یه صداست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه.

13. ...به امید راحت شدن از این دنیای هرکی به هرکی و هیشکی به هیشکی که به لعنت ابلیس هم نمی ارزه...

14. هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود.

 

چند روایت معتبر/ مصطفی مستور


 
وقتی دیگری حرف هایت را می زند
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

1. وقتی همه آنچه می دانی ذوب شود دیگر رها شده ای.

2. چقدر آدم!

3. چرا آدم ها نمی توانند در یک دیگر فرو بروند؟

4. در جاهای شلوغ دلشوره داشتم که چه طور میتوانم خودم را از میان این همه آدم بیرون بیاورم. به خودم می چسبیدم تا گم نشوم.

5. کاش می توانستم از خودم بپرم بیرون.

6. برای لحظه ای از اینکه در خودم گیر کرده بودم دلم به هم خورد.

7. به نظر من آنهایی که هیچ چیز نمی دانند خوشبخت ترند.

8. - دلم برای فیلسوف ها می سوزد.

    - چرا؟

    - برای اینکه یک عمر جان می کنند بفهمند چی به چی هست و آخرش هم خیال می کنند فهمیده اند، اما نفهمیده اند و همین طور می مانند تا بمیرند.

    - از کجا می دانی که نمی فهمند چی به چی هست؟

    - برای اینکه اگر می فهمیدند چی به چی هست دیگر فیلسوف نمی ماندند.

9. - می ترسی؟

    - بله آقا، من خیلی می ترسم.

    - از کی؟ از چی می ترسی؟

    - از خودم. از دنباله خودم می ترسم.

10. - اعتراض دارم!

     - به چی؟

     - شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید. این درست نیست.

    - آن پایین چطور بود؟

    - تاریک بود. تاریکِ تاریک.

11. - تو خوشبخت بودی؟

     - نه.

     - چرا؟

     - چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم.

     - زندگی سختی داشتی؟

     - زندگی؟ من زندگی نمی کردم. من فقط زنده بودم.

12. آن پایین آدم ها همه در جزئیات تباه می شدند اما کسی به جزئیات اهمت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت.

13. مادرم از اتاقش بیرون می آید. یک بشقاب خرما با خودش آورده است. به من تعارف می کند و می گوید نذری آورده اند. می گوید: "این خرما هم از داروهای دکتر برای من خوب تر است و هم از این کتاب ها که درس می دهی برای تو بهتر است." با تعجب نگاهش می کنم و او ادامه می دهد: "چون ایمان ما را زیاد می کند."... مادرم چیزهایی می گوید که هرچه سعی می کنم معنای آن ها رابفهمم نمی توانم. می گوید از اینکه در دنیای به این بزرگی کسی به فکر خدا نیست غمگین است؛ آن قدر دلش برای خدا می سوزد که گاهی شب های جمعه تا صبح برای او گریه می کند. می گوید: "گاهی هوس می کنم بمیرم."

 

عشق روی پیاده رو/ مصطفی مستور


 
دنبال چی می گردید؟
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

...دانیال دست هاش را گذاشت لبه پنجره و باز فریاد کشید:"عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز می رید عاشق یکی دیگه می شید. لعنت به همه تون که حتی مثِ مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید. بوق نزن عوضی! صداش رو خاموش گن و ببین چی دارم می گم! همه اش هفتاد، هشتاد سال. یعنی اگه شانس بیارید، اگه خیلی زودتر ریقِ رحمت رو سر نکشید، خیلی توی این خراب شده باشید هفتاد، هشتاد سال بیشتر نیست. لامسبا اگه هفتصد سال می موندید چی کار می کردید؟ گمونم خون هم رو تو شیشه می کردید. گرچه همین حالاش هم می کنید. یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟ به شرفم قسم هر کاری که خواسته ید کرده ید و اگه نکرده ید لابد نتونسته ید بکنید. مطمئنم از سرِ دل سوزی و این جور چیزها نبوده که نکرده ید. حکماً عرضه ش رو نداشته ید. همین دیروز تو روزنامه خوندم یارو واسه یک عوضیِ دوپای دیگه مث خودش، زنش و بچه دو ساله ش رو گوش تا گوش بریده. گمونم اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همین کار رو می کرد. دنبال چی می گردید؟ آهای عوضی ها! آهای با شما هستم! با شما که هر کدوم تون فکر می کنید دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش افتاده ید. اگه تا حالا کسی بهتون نگفته من می گم که هیچ آشغالی نیستید. من یکی که براتون و واسه کاراتون تره هم خرد نمی کنم. حیفِ این زمین که زیر پای شماست. حیفِ این زمین که توش دفن تون کنند. شما رو باید بسوزونند. شما رو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا."

 

استخوان خوک و دست های جذامی/ مصطفی مستور


 
دیروز، امروز، فردا
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ : توسط : م.ی

بنده کی؟ بنده خدا

امت کی؟ محمد مصطفی

شیعه کی؟ علی مرتضی

ملت کی؟ ابراهیم خلیل الله

چندتا امام داری؟ دوازده تا

 

این ها سوال هاییه که وقتی مامانم بچه بوده مادربزرگم هر شب قبل از خواب ازش می پرسیده...

خدایش بیامرزاد...

--------------------------------

بعد نوشت: سوال هایی که امروز مادرها قبل از خواب از بچه هاشون می پرسن:

(بچه ی مفروض، پسر است.)

امروز مهد کودک خوش گذشت؟ چندتا دوست جدید پیدا کردی؟ چندتاشون دخترن؟ واااااای، چقدر اسماشون نازه! خانم مربی تون خوشگله؟ مهربونه؟ وااااااای الهی قربونت برم، این حرف های بدو از کجا یاد گرفتی؟! خوراکی هاتو خوردی؟ نخوردی؟ از مزه اش خوشت نیومد انداختی تو سطل؟! هیچ اشکالی نداره عزیزم! فردا بهترشو برات می خرم. برای فردا لباس "ماشین ها" تو دوست داری بپوشی یا "اسپایدر من" یا "بِن تِن"؟  بیا این لیوان شیر رو بخور. کیفت رو هم برای فردا آماده کردم.

-----------------------------------------

بعد از بعد نوشت: فردا دیگه این مادرها هستن که قبل از خواب باید به سوال های بچه هاشون جواب بدن!

------------------------------------------------------

آخر نوشت به جان خودم: یاد قدیم های وبلاگم افتادم!