هنوز زوده
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ : توسط : م.ی

احساس می کنم هنوز برای خیلی قضاوتها خیلی زوده.

از بالای بالای بالا که نگاه می کنم می بینم انسان هنوز "خودش" نشده، منظورم اینه که هنوز فارغ از حب و بغض نشده.

انسان، اندیشه ش، دغدغه هاش، ارزش های اخلاقی و فرهنگی ش، اولویت هاش، جهت گیری هاش، نظام ترجیح ش و خییییلی چیزهای دیگه ش، بیشتر از اینکه ناشی از انصافش باشه، ناشی از واکنش ش به قرون وسطی است.

ما هنوز خیلی نوپاییم، خییییلی. زمان می بره تا اندیشه های امروزمون از ورطه آزمایش بیرون بیاد و اون موقع درباره شون به ارزیابی بشینیم.

ما دقیقا ضد قرون وسطاییم که از دل قرون وسطی بیرون اومدیم. باید صبر کنیم ببینیم سنتزی که از ما زاییده می شه چیه.

-------------------------

پ.ن: منظورم از "ما" و "انسان" و چیزهای هم معنی شون که گفتم، اول انسان غربی بود و بعد از اون "ما" به معنی الاخص که بالاخره بالابریم، پایین بیاییم، خیلی از اندیشه ها و دغدغه و مشغله های فکری مون رو از غرب وا گرفتیم. وگرنه خوده خوده ما که در خوش بینانه ترین حالت داریم تو نیمه ی دوم قرون وسطی به سر می بریم! و هنوز مونده تا از قرون وسطی در بیاییم! 


 
زندگی می گوید اما
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳ : توسط : م.ی

ماجرای زندگی آیا

جز مشقت های شوقی توامان با زجر،

اختیارش هم عنان با جبر

بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان،

در فضای کشف پوچ ماجراها، چیست؟

من بگویم، یا تو می گویی... "هیچ جز این نیست"؟

 

اخوان ثالث


 
ظاهرا مُرده ام
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳ : توسط : م.ی

چند وقت پیش متوجه یه واقعیتی شدم تو خودم. متوجه شدم چندین ماهیه که دیگه فکر نمی کنم. یعنی دیگه چیزی روح و روانم و ذهنم رو نمی گزه. این چندین ماهی که می گم خیلی زیاده ها. یه چیزی حدود دو ساله. یادمه آخرین باری که شدیدا دچار قبض روحی شده بودم‌، یا دقیق تر بخوام بگم، آخری باری که فکر کردم مهر 90 بود. از روزی که متوجه این مسئله شدم احساس می کنم یه زندگی کاملا انگل وار دارم. تا حالا اینجوری خودم از چشم خودم نیفتاده بودم...

یادمه، اون روزها داشتم عمیق ترین نفس هامو می کشیدم... ولی نمی دونستم که این عمیق ترین نفس ها آخرین نفس ها هم هست...

چند وقت پیش متوجه یه واقعیتی شدم تو خودم. متوجه شدم که یه دو سالی هست مُردم...