کفشدوزک

خیلی می چسبه. اینکه بعد از دو روز سر و کله زدن با این ملاصدرای بی سواد، امتحانش رو بدی و برگردی خونه و در حالی که تا 15 روز دیگه باید 11 تا امتحان بدی که بعضی هاشونو تا حالا نگاه هم نکردی و یکی شون مثل زبان رو حتی یک جلسه هم سر کلاس نرفتی و از اون جالب تر کتاب یکی از امتحان هات رو هنوز نداری، بشینی و کتاب "چند روایت معتبر" مصطفی مستور رو برای چندمین بار بخونی و با خوندن صفحه آخرش باز برای چندمین بار گریه ات بگیره و چندین باره فحش بدی به همه زمین و زمان و آدم ها و دنیا و بازی هاش و قاعده های بی قاعده اش و معنای فهم نشدنی اش و... احساس و... عقل و...

حسودی ام می شه؛ به کفشدوزک، خرس قطبی، هوا، مداد معمولی(نه مداد نوکی)، الاغ خاکستری... یا سفید؛ به هر چیزی که... عقل نداره.

وقتی نوشته های مستور رو می خونم (به جز روی ماه خداوند را ببوس) احساس می کنم دارم خودم رو می خونم. وقتی آدم هایی اینقدر شبیه خودم تو دنیای مستور می بینم خوشحال می شم، حداقل از اینکه تنها نیستم.

   + م.ی ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()