22 خرداد 88

این روزها تقویم 88 بیشتر به کارم می آید، تا تقویم 91. الان سه سال است که خرداد من در 88 مانده است و تیر و مردادم، رمضان و شهریورم هم بوی 88 می دهند... ولی خردادم خود 88 است. هوا مثل سه سال پیش می شود، خیابان صفاییه رنگ آن روزها را می گیرد و من اندوهناک تر می شوم، هر سال به اندازه چند سال... به اندازه تمام تاریخ مشروطه تا امروز، به اندازه تمام غصه ها و دغدغه های مصدق ها و بازرگان ها و منتظری ها. و شرمنده می شوم، شرمنده تمام اتفاق های چند بار تکرار شده این سال ها و درس های گرفته نشده از آنها که روی زمین مانده اند و به ما زل زده اند و ما...

حالت تهوع می گیرم، از بوی تماااااااام خون های ریخته شده در این سال ها که فضا را پر کرده است و... پزشکان می گویند اولین حسی که خود را با محیط تطبیق می دهد، حس بویایی است! آونگ شقیقه هایم مثل پتکی به سرم کوبیده می شود، از صدای سرسام آور این همه دادهای خفه ی دیروزها و امروزها.

ما برترینیم. برترین در درس نگرفتن، برترین در خوابیدن، برترین در عقبگرد کردن، برترین در تک صدایی خواهی و خلاصه برترین در بدترین هاییم.

این روزها امید داشتن عین خودفریبی و حرف از امید زدن شوخی ای بیش نیست، دروغ است...

   + م.ی ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()