حالا که رفته است...

شب نیمه شعبان، ساعت 21:30 دقیقه بود که قبل از رسیدن به خانه، دو کوچه بالاتر، که تا ده روز پیش کوچه ی مادربزرگم بود، ایستادم. یعنی مرا ایستاند؛ صدای دارام و دوروم آهنگ کردی و رقص محلی اهالی کوچه با دستمال قرمز، که این مراسم را به مناسبت هر عید مذهبی به جا می آورند. تا وقتی زنده بود این صدا تا بالای تختش می رسید و دلش می رفتم برای اینکه به کوچه برود و ببیند و... شاید هم برقصد. ولی آنقدر درد به جان داشت که ترجیح می داد در خانه بشیند و بشنود و خنده های دستمال قرمزی و رقص محلی را در ذهن بسازد. حرف نمی زد و نمی زدم، فقط با دقت گوش می داد و لبخند می زد.

این اواخر نسکافه می خورد، پفک دوست داشت، می گفت برایش کرانچی بخریم و قید هم می کرد که تند نباشد!

بهش می گفتیم "بی بی شکر پنیر". همیشه در خانه اش بود: نقلی، نباتی، شکلاتی و... شکر پنیری! دختر خواهر پنج ساله ام برایش شعر گفته، که: بی بی شکر پنیری، نکنه یه وقت بمیری...

---------------------------

پ.ن1: چند سنگ قبر پایین تر از خانه بی بی شکر پنیر: بانو خورشید جلالی، تولد:1288، وفات:1387. برگی از تلخ ترین و سخت ترین سال های عمر ایران در آنجا افتاده است.

پ.ن2: وقتی این فاطمه پنج ساله بشود 75 ساله، پنج، پانزده یا حتی بیست و پنج سالی هست که من خوابیده ام که دیگر بیدار نشوم. خوب است. دست کم مرگ این یکی را نمی بینم.

پ.ن3: او مثل همه رفته های دیگر و من مثل همه ایرانی های دیگر تا وقتی زنده بود حرفی از او نزده بودم، حالا که رفته است، خاطره شده است، و گفتنی!... امیدوارم مرا ببخشد...

   + م.ی ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()