یادم بخیر

حدود یک ماه پیش اتفاقی افتاد که فهمیدم چرا دیگه نمی نویسم... اتفاقو بگذریم ولی چیزی که فهمیدم این بود که:...خیییلی وقته سری به خودم نزدم... تقریبا می شه گفت یه یک سال و نیمی می شه که خبری از خودم ندارم. یه جورایی دیگه انگار حوصله خودمو ندارم. کمتر با خودم تنها می شم. کمتر به حرفام گوش می دم. اصلا کمتر با خودم حرف می زنم... چند شب پیش اونقدر دلم هوای خودمو کرده بود که با وجود همه خوشی هایی که الان دارم و خوش بختی هایی که احساس می کنم، که تازه به دست شون آوردم، و همه ی آدمای جدیدی که تو این یک سال و نیم به زندگیم اضافه شدن، ولی حاضر بودم یک لحظه همه رو ازم بگیرن و منو ببرن به دو سال پیشم... اون موقع که انگار همه دنیام خلاصه می شد تو خودم... و خودم بودم و خودم و خودم...

قبلا هر وقت خودم رو دل خودم سنگینی می کردم می اومدم و اینجا خودمو بالا میاوردم؛ اینجا بخشی از من بود... الان... مدتهاست که خبری از خودم ندارم... دیدیدم سلاممو بهم برسونید...

   + م.ی ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()