و این گونه انسان تنها شد...

تا مدتهایی آدم ها فقط خودشون بودن و خدا. و خدا بیشتر بود. و بعضی وقتها همه اش خدا بود. خاطرات اون روزها رو می شه تو مثنوی خوند و عکس های یادگاری اون دوران رو می شه تو یه کتابچه کوچیکی از غزلیات حافظ ورق زد.

بعد یه دفعه آدم مثل موجودی شد که طنابش از اون بالا بریده شده و پرت شده وسط برّ بیابون. دور و برش رو نگاه کرد، اما سرش رو بالا نکرد. برای همین فقط خودش رو دید. خودش رو دید و خودش. و این "خودش" اونقدر بزرگ شد که دیگه جا برای هیچ چیزی نذاشت.

کم کم این آدم اووونقـَـَـَدر فضاها و امکانات ارتباطی با دیگران رو گسترش داد و تنوع بخشید که الان اون آدم دیگه فقط شده "دیگران"! دیگران و بقیه و دوستان و دیگران و بقیه و دوستان. این آدم الان دیگه حتی "خودش" هم نیست و برای "خودش" هیچ وقتی نداره. آغوش در آغوش موبایلش می خوابه که مبادا یکی از اون "دیگران"، که به مراتب از خواب این خودِ فراموش شده مهمتره، پیامی بده یا زنگی بزنه و این متوجه نشه. با فیس بوک بیدار می شه و تو گ.پلاس ناهار می خوره. در عرض 5 دقیقه یه مطلب رو با 50 نفر به اشتراک می ذاره، به نفر 51اُم اس ام اس می ده، نفر 52 اُم رو تو تلویزیون می بینه و حالا منتظر بازخورد و نظر "دیگران"ه در مورد مطلبی که تو پلاس گذاشته. تو آینه هم که نگاه می کنه، دنبال نظر "دیگران"ه درباره ظاهرش.

این آدم مدتهاست که سراغی از خودش نگرفته...

/ 6 نظر / 8 بازدید
مصطفا

تو رفقاي ما، قبل‌ترها، يه جمله‌اي بود كه گاهي به هم مي‌گفتيم: فلاني يه زنگ به خودت بزن.

محسن

برای همینه که شاعر می‌گه: «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود».

محمد رضا

الینه شده!

دست یخی

این نوشتتو خیلی دوس داشتم خیلی... و خیلی موافقم جز اینکه آدم از اول همو دیگران بود فقط معنی دیگران جور دیگری بود دیگران الان هم دیگران نیس خوده!