در خیابان روزمرگی ام دوره گردم، شبیه فرفره ها!

بی کنایه عبور می کنم از خنده ها، گریه ها، مشاجره ها

 

توی مترو، پیاده رو، اتوبوس، در پی راه چاره می گردم

سادگی های خسته ی مردم، بحث ها، حرف ها، مناظره ها

 

بحث های همیشه بی سر و ته، حرف هایی که نان شب نشدند

بغض هایی که مانده اند هنوز، توی دالان تنگ حنجره ها...

 

باید از این رسوب دل بکنم، گوشه ی یک اتاق خانه کنم

گرچه می گردم و نمی بینم، گوشه ای در محیط دایره ها!

 

به کدام آینه نگاه کنم، به کدام آقتاب تکیه کنم؟...

تا زمانی که پرده بسته شده پیش چشمان خیس پنجره ها...

 

امید صباغ نو

/ 0 نظر / 5 بازدید