یادم بخیر

حدود یک ماه پیش اتفاقی افتاد که فهمیدم چرا دیگه نمی نویسم... اتفاقو بگذریم ولی چیزی که فهمیدم این بود که:...خیییلی وقته سری به خودم نزدم... تقریبا می شه گفت یه یک سال و نیمی می شه که خبری از خودم ندارم. یه جورایی دیگه انگار حوصله خودمو ندارم. کمتر با خودم تنها می شم. کمتر به حرفام گوش می دم. اصلا کمتر با خودم حرف می زنم... چند شب پیش اونقدر دلم هوای خودمو کرده بود که با وجود همه خوشی هایی که الان دارم و خوش بختی هایی که احساس می کنم، که تازه به دست شون آوردم، و همه ی آدمای جدیدی که تو این یک سال و نیم به زندگیم اضافه شدن، ولی حاضر بودم یک لحظه همه رو ازم بگیرن و منو ببرن به دو سال پیشم... اون موقع که انگار همه دنیام خلاصه می شد تو خودم... و خودم بودم و خودم و خودم...

قبلا هر وقت خودم رو دل خودم سنگینی می کردم می اومدم و اینجا خودمو بالا میاوردم؛ اینجا بخشی از من بود... الان... مدتهاست که خبری از خودم ندارم... دیدیدم سلاممو بهم برسونید...

/ 6 نظر / 23 بازدید
محسن

بزرگي‌تونو مي‌رسونيم. ولي از حق نگذريم، حق با شما است. تا جايي كه امكان داره، نبايد اجازه بديم كسي تنهايي مارو ازمون بگيره. آدم هرچقدر هم كه احساس خوشبختي كنه و دور و برش پر از آدماي خوب باشه، باز هم تنهايي جاي خودشو داره. آدم وقتي يه مدت زيادي تنها نيست، يواش يواش خودشو يادش مي‌ره. البته اين دو تا پست اخير شما يه جورايي رجوع دوباره‌ي شما به خودتونه و اميدوارم ادامه پيدا كنه. شما هم سلام برسونيد!

مادامین

پیدا میشه یواش یواش.. همون طور که یواش یواش گم شده بود. [چشمک]

ادمین.

سلام وب خوبی دارید،خوشحال میشم به وب منم سر بزنید و اگه دوست داشتید باهم تبادل لینک کنیم