پنج انگشت دوست داشتنی

دلم تنگ می شود گاهی

برای حرفهای معمولی

برای حرف های ساده

برای «چه هوای خوبی!»/ «دیشب شام چی خوردی؟»

برای «راستی ماندانا عروسی کرد.»/ «شادی پسر زایید.»

و چقدر خسته ام از «چرا؟»

از «چگونه!»

خسته ام از سوال های سخت پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا بی معنا

دلم تنگ می شود گاهی

برای

یک «دوستت دارم» ساده

دو «فنجان قهوه داغ»

سه «روز» تعطیلی در زمستان

چهار «خنده» بلند

و

پنج «انگشت» دوست داشتنی.

 

(و دست هایت بوی نور می دهند/ مصطفی مستور)

/ 5 نظر / 18 بازدید
شایسته

من گریزان نیم از خسته ترین شکل حیات! و چرا «خسته ترین شکل حیات»؟ و چرا «غربت تلخ»؟ ... که مرا هست امیدی به دگر فردایی که در آن «روز» زمستانی سرد دوست استاده به امید وصال «قهوه‌ای داغ» گرفته است به «انگشت» خیال «خنده»ای گرم نشانده‌است به سیمای جمال و مرا می‌گوید: «دوستت می‌دارم»

محسن

هر بار یکی از ما به این حال و روز می‌افته، بقیه میایم وسط و سعی می‌کنیم از این حال و هوا بکشیمش بیرون. ولی من مدتیه به این نتیجه رسیده‌م که انگار چاره‌ای نیست؛ این هم مرحله‌ایه و باید تجربه کرد: تنهایی، خسته‌ترین شکل حیات، سوال‌های بی‌جواب و ... .

محمد رضا

هوا که اصلن خوب نیست دروغ نمیشه گفت!