پیچیده + ساده = طاقت فرسا

1- زندگی می کردم، اما تنها به این دلیل که نمی توانستم آن را متوقف کنم.

2- عمه قدسی گفت: "یه آبجی گیرت اومده عینهو ماه شب هفتم؛ لاغر و مردنی اما تا دلت بخواد خوشگل." بعد زد زیر خنده. پدرم انگار گناهی مرتکب شده باشد گوشه ی حیاط ایستاده بود و داشت سیگار می کشید.

3- از اینکه موجودی را از جایی که نمی دوانم کجاست پرت کنم به زندگی اما سرنوشت خودش و نسلی که احتمالا تا صدها سال بعد از او ادامه پیدا خواهد کرد، ربطی به من نداشته باشد، می ترسیدم. هنوز هم می ترسم. شاید فکر احمقانه ای باشد اما خودم را مسئول همه ی مصائبی می دانم که ممکن است بعدها بر سر موجودی بیاید که من، و تنها من، به هر دلیل تصمیم گرفته بودم به دنیا بیاید.

4- بچه دار شدن به شکل محترمانه اش عادتی بود که بشر دچارش شده بود و، در یک برداشت کاملا شخصی، از نظر من اگر نه حماقت، اما خطایی بود که انسان هر دقیقه مرتکب می شد.

5- ... با زندگی ام رفتار مسالمت آمیزی داشتم.(1)

6- چنان با عجله با هم ازدواج کردیم که انگار می ترسیدیم همدیگر را از دست بدهیم.(2)

7- بعضی وقتها یک سعی بیهوده، بهترین کار ممکن و معنادار ترین کار ممکن است.(3)

8- پدرم به شکل عجیبی به حرف های من ایمان دارد؛ حتی حرف هایی که باورشان سخت باشد.(4)

9- زندگی همینه، عوضی. دنبال چی می گردی؟

10- انگار جایی ایستاده ام که هرچیزی امکان وقوع دارد.(5)

 

سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار/ مصطفی مستور

-----------------------------------------------------------------

(1) من، تازگی ها، کَم کَمَک، یواش یواش، قدم قدم،... فکر کنم دارم اینو یاد می گیرم... به گمونم این کلاس از وقتی شروع شد که جرأت کردم دستامو از روی گوشم بردارم و این فریاد همیشه بلند زندگی رو بشنوم که: همینم، عوضی! دنبال چی می گردی؟!

(2) خشتِ اولِ کجِ خیییلی از زندگی ها...

(3) یکی از علت های عوضی بودن این زندگی همینه که گاهی باید برای حفظ شیره ی زندگی دست به همچین کارهایی بزنی...

(4) ... درست مثل ایمان مادربزرگ من (بی بی شکر پنیر) به حرف های ما نوه ها...

(5) سرتاسر زندگی، یه همچین جاییه...

/ 9 نظر / 11 بازدید
ف.خ

سلام جیجر بابا جناب دکتری مستور میخوای یه کم نفس تازه کنی!؟بخدا مستور اگر میدونست تو با 206 واحد انقدر بهش ارج می نهی یه ککاب! واس خاطرت مینوشت.

مادامین

"بعضی وقتها یک سعی بیهوده، بهترین کار ممکن و معنادار ترین کار ممکن است." این درگیری های تو با زندگی از همین جنسه.. البته من این درگیری هاتو را دوست دارم.

مادامین

قبل تر ها، درست اون موقع که همسن تو بودم چرا داشتم. بعد بعضی هاشو جواب دادم و بعضی هاشو بی خیالش شدم. زمان جواب بعضی هایش را به آدم می دهد.(و صد البته سوالات تازه ای هم مطرح می کند) چند وقته که دوباره اومده سراغم، البته شکلش عوض شده. انگار احتیاج به بروز رسانی داشته باشد.جریان داشتن در بستر زمان جنس زندگی را بهتر به آدم نشون میده. صبر قصه عجیبی است! این همه توصیه به صبر بی حکمت نیست.

سجاد

سلام خوبید خوشید سلامتید؟ بهتون سر زدم خواستید به منم سر بزنید مرسی

حامد عبداللهی سفیدان

آیا واقعا «نبودن» بهتر از بد بودن و چشیدن تلخی ها است؟(البته تلخی ها فقط با فرض شما که این زندگی عوضی است) به نظرم «نبودن» چیزی نیست که بتوان از آن دفاع کرد اما می توان از بد بودن سخن گفت و به فحشش کشید. به نظرم نباید نبودن را به معنای دم دستی آن بگیریم. نه! نبودن بسیار عمیق تر و البته پست تر از چیزی است که ما از نبودن مثلا در جای نا مناسب به ذهن مان می رسد و نمی توانیم آن نبودنی که در ذهن مان از این گونه امور است را به «نبودن» در دایره هستی تسری بدیم. به نظرم این تسری اشتباه وحشتناکی است که برخی ها مرتکبش شده اند. نبودن حتی ارزش به فحش کشیدن را هم ندارد. اما بد بودن(باز بد بودن طبق فرض شما!) لااقل ارزش سخن گفتن یا لااقل تلاش بیهوده(باز هم طبق فرض شما) را دارد.

حامد عبداللهی سفیدان

نه دیگه این حرف شما تناقضه. برای اینکه نمی تونید بگید به معنای نبودن واقف هستید و می گید نبودن بهتر از بد بودنه. بدی نبودن با بد بودن قابل مقایسه نیست.

محسن

یکی نیست به این حامد بگه تو به جای این حرفا برو بشین یه چیزی بزن اون سازتو از خاموشی درآر و خلق خدارو از نگرانی!

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم